Authors
اومد داخل چند لحظه نگاهم کرد.فکر کنم انتظارش و نداشت که من رییسش باشم.خودشو زد به بی خیالی .نقشه ها رو گذاشت جلوم وگفت:
__نقشه های برج شمیران.
__ممنون اسمتون چی بود؟رودخونه؟
__اسم شما چی بود؟اقا گاوه.
قاه قاه زدم زیر خنده.خیلی بامزه بود.اون اما به یه لبخند اکتفا کرد:
__خانوم بامزه.اینقدر بامزه ای اینجا حروم نشی؟
__راست می گید.خب باشه قرار دادم که تموم شد می رم.
__نه نه من...منظور من این بود که.
__بااجازه.من باید برم.
رفت.اما دلمم با خودش برد...
یک ماهی می شه که با هم کار می کنیم هر روز بیشتر عاشقش می شم.اما اون اصلا بهم رو نمی ده. بهم توجه نمی کنه.بیشتر به کارش می رسه.دیگه اعصابم خرد شده.اومد داخل:
__ببخشید رییس من تو یه قسمت از نقشه ها مشکل دارم می تونید کمک کنید؟
__بله.حتما
نقشه رو مقابلم گذاشت تمام و کمال بهش توضیح دادم.اون نشسته بودد روی صندلی و من خم شده بودم تا بهش توضیح بدم بعد از پایان توضیح پرسیدم:
__متوجه شدی؟
روشو برگردون وگفت :
__بله.
همونطور بهش خیره شده بودم که بدون فکر بوسیدمش. از جاش بلند شد و یه سیلی تو گوشم زد:
__مردتیکه بی شعور.به چه جرئتی به من دست زدی؟ شما همه اتون همینید.
از دفترم رفت.حرفش برام سنگین بود نمی تونستم درک کنم.دیگه نیومد شرکت.نمی دیدمش چند بار رفتم خونه اشون.اما کسی جواب درست حسابی بهم نمی داد.روز به روز بیشتر دلم براش تنگ می شد... نمی دونستم چی کار کنم.
یه روز کسل کننده تو دفترم نشسته بودم که نیما دوستم اومد.نیما هم دوست دوران بچگیمه.هم شریکم تو شرکت نشست رو مبل وگفت:
__کاوه باورت نمی شه بلاخره راضی شد باهام ازدواج کنه.
__کی؟
__دریا.بلاخره قبول کرد.خب من برم به بقیه خبر بدم.
دنیا رو سرم خراب شد...تو این دنیا نبودم.یه چیزی بود ...یه چیز بین مرگ و زندگی.خوب وبد.دیدن وندیدن.نمی دونم.خوشحال باشم از اینکه دوستم داره ازدواج می کنه؟یا ناراحت باشم
از اینکه عشقم داره ازدواج می کنه؟نیما...تو من و خرد کردی.دریا تو که می دونستی عاشقتم. مگه نیومدم سراغت؟مگه نگفتم با تمام وجودم می خوامت؟مگه نگفتم بدون تو من یه جنازه ام؟ اما تو قبول نکردی.تو نخواستی.
الان تو مراسم عروسی عشقم با دوستم نشسته ام .دارم می بینم که چقدر خوشحالن.خوبه اگر تو خوشحال باشی منم خوشحالم.حتی نمی تونم تصورش و بکنم امشب اون مال یکی دیگه می شه...
نه من می میرم. من بدون دریا می میرم.ازمجلس زدم بیرون.بدن مقصد تو خیابون راه می رفتم داشتم دیوونه می شدم.یه شیشه نوشابه افتاده بود کنار خیابون شکوندمش و محکم رو رگم فشار دادم کم کم احساس ضعف کردم.چشمام سنگین شده بود.اروم خوابیدم.
چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم:
__نه نه نه نه چرا منو نجات داید.من می خوام بمیرم. من میخوام بمیرم.
گریه می کردم اشکام می ریخت:
__مامان بابا من می خوام بمیرم.
مامانم درحالی که اشک می ریخت گفت:
__این چه حرفیه پسرم؟ دشمنات بمیرن.دریا نشد یکی دیگه.تو جوونی خوشتیپی .پولداری...
عاشق نشده که بدونه.من فقط عشقم و می خوام.از اون روز بیخیال شرکت شدم.تو خونه می موندم یه اتاق مخفی درست کردم به اسم( اتاق دریا).عکساشو تو اون اتاق اویزون می کردم. همیشه تو اون اتاقم.بااون اتاق انس می گیرم.
دوماه از عروسیم می گذره.انا زنم دوماهه بارداره.اما من هیچ توجهی بهش نمی کنم.بیشتر اوقات تو اتاق دریام و به عکساش نگاه می کنم.هروقت تو این اتاقم اینقدر مشروب می خورم تا خودمو هم فراموش کنم.اتاق دریا دکور سفید و کرم داره. یه تخت سلطنتی بزرگ تو ضلع شمالی اتاق و یه میز مطالعه کنارش.سرتاسر دیوار عکس هاش اویزون شده.
****
امروز دختر نیما و دریا به دنیا اومد اسمش و ماهان گذاشتن.منم دوتا به دارم به اسم رهام ورها ولی هیچکدومشون و به اندازه ماهان دوست ندارم.دریا بعد از به دنیا اومدن ماهان طاقت نیاورد و فوت کرد.کمرم خرد شد.من به دوری از دریا عادت داشتم اما نیماچی؟اون طاقت نیاورد و ماهان و داد پرورشکاه.فکر می کرد ماهان باعث مرگ دریا شده.ماهان و از پرورشگاه اوردم خونه.اما کسی تو خونه ماهان و نمی پذیره بچه ها و انا.مامان وبابا هیچکدوم راضی نشدم ماهان وتو خونه نگهداریم.اما منم تهدیدشون کردم.اگر ماهان وقبول نکنند .از خونه میرم.
****
چند وقتی می شد که انا به بچه ها و مامان توجهی نمی کرد بیشتر بادوستاش می رفت بیرون بیرون بیش از حد ارایش می کرد.تلفن های یواشکی و نامه های عجیب.تو رستوران با یکی از وکلام قرار داشتم که انا رو با نیما دست تو دست دیدم.نیما دست انا رو بوسید. می خندیدن. باورم نمی شه.یه کاراگاه استخدام کردم تا مراقب انا باشه.از گفتن یه همچین چیزی خجالت می کشم امامن و انا یک سالی بود که با هم رابطه نداشتیم که یه روز به مادر گفت بارداره منفجر شدم.مخصوصا که کاراگاه عکس های از انا و نیما تو مهمونی های مختلف اورده بود تویکی از مهمونی ها انا بالباس ناجور درحال بوسیدن نیما بود تو چند تا عکس دیگه یا همدیگه رو می بوسیدن یا تو بغل هم بودن.
یه روز نیما و انا رو به همون رستورانی دعوت کردم که انا و نیما به اونجا می رفتند. رستوران نقلی و قشنگی بود.رقص نور و محیط عاشقانه اش موزیک ملایمش به ادم ارامش می داد.به هردوتاشون نگاه کردم وگفتم:
__یه سوپراز دارم براتون.
هر دوتاشون خوشحال شدن.دریغ از اینکه این خوشحالی کم دوامه.عکس ها رو انداختم روی میز بعد از دیدنش انا گفت:
__اینا ساختگی(اره لابد 20 سال پیش فتو شاپ می کردن).
نیما سرش و انداخته بود پایین گفتم:
__برام مهم نیست که بهترین دوستم با زنم بهم خیانت کرده.برام مهم نیست که زنم به شوهرش و بچه هاش خیانت کرده.برام مهم نیست که این کار شما زنا محسوب می شه.برام مهم نیست که سنگسار داره. هیچ چیز شما برام مهم نیست .اما برام مهمه که تو...نیما...تو به زنت دریا به دخترت ماهان خیانت کردی...بخاطر همینم نمی بخشمتون.باید تاوان کارتون وپس بدید.
__توروخدا کامران تو رو به جون بچه ها قسمت می دم.التماست می کنم به جون رها به جون رهام.
برام فرقی نمی کردکه جون بچه هارو قسم بخوره اما چیزی گفت که کنترلم و از دست دادم.
__کاوه تو به جون ماهان.
چنان سیلی تو گوشش زدم که تا الان به احدی نزده بودم.نباید جون ماهان و قسم می خورد. می دونم خود خواهیه که بچه هام و حتی یک چهارم ماهان دوست ندارم.اما من فقط وفقط ماهان ودوست دارم.نیما گفت:
__اگرشکایت کنی ماهان و ازت می گیرم.حتی نمی ذارم برای یه لحظه ببینیش.می دونی که من پدرشم.
حتی نمی تونستم یه لحظه دوری از ماهان و تحمل کنم فورا گفتم:
__به یه شرط شکایت نمی کنم...اول ماهان و می دی به من دوم ماهان و رهام به عقد هم دربیان واگرنه شرمنده ام.
نیما بدون یه لحظه تامل گفت:
__باشه.
****
تموم شد؟پس بقیه اش کجاست؟چرا ادامه نداد؟صفحه اخر دفتر یه عکس بود.
نــــــــــه ؟؟؟؟ چشمام 4تا نمی دونم 6 تا شایدم8 تاشد....اینکه ...اینکه مشهدی رضاست.... صاحب خونه من...پس ماجرا این بود.تموم این سالها که کنارم بود از بچه هاش گذشت.روز های که بهم محبت می کرد محبتش و بخاطر من از بچه هاش دریغ می کرد.برای همین رهام از من متنفره؟فکر می کنه من بابا شو ازش گرفتم؟یعنی بابام اینقدر ادم رذل و پستی بود که بخاطر مادر ماهان از من گذشت؟از پاره تنش گذشت؟ از یادگار زنش؟عصبانی بودم.
در اتاق وباز کردم خونه سه طبقه بود که به وسیله پله های مارپیچ به سالن های پایین وصل می شه.دکور همه سالن ها چوبی و به سبک قدیمی بود.با دقت به اطراف نگاه کردم. اتاقی
که من توش بودم طبقه دوم بود.مجسمه های بزگ کنار هر در روی میز قرار داشت فرش قرمزی که روی پله ها پهن شده.نرده های چوپی پله ها که طرح مار پیچیده و داشتند.همه و همه این خونه رو فوق العاده کرده بودند پله هارو طی کردم اومدم پایین.سالن پایین دوقسمت داشت
یک قسمت که با مبل سلطنتی طلایی تزیین شده بود...قسمت مدرن تر که کاناپه های
چرم مشکی داشت.مادر رهام با یه مردی که تاالان ندیده بودمش داشت تو ماهواره یه
فیلم عشقی(عق)نگاه می کرد.مبلشون ایستادم طوری که مانع فیلم دیدنشون می شدم. مرده از جاش بلند شد و درحالی که میومد به سمتم گفت:
__ماهان جان بابا ...چقدر بزرگ شدی.خانومی شدی برای خودت.
__جان؟؟؟؟؟ماهان جان؟؟؟؟بابا؟؟؟؟ببخشید من شمارو می شناسم؟
(این جمله رو با تمسخر گفتم)
__ماهان .می دونم در حقت بد کردم.می دونم برات پدر نبودم.اما الان پشیمونم .می خوام برات پدری کنم .
_واو....تو چقدر بزرگواری؟پتروس فداکار.نه نانا اگر می خواستی برام پدری کنی تو ای22سال به اندازه کافی وقت داشتی.تازه من یه پدر بالهوس نمی خوام.کسی که بخاطر هوسرانیش به زنش و بچه اش و بهترین دوستش خیانت کرد.
بایه سیلی تو گوشم جوابمو داد.منم حرمت پدر بودنش و گذاشتم کنار یه سیلی زدم:
__این بخاطر مادرم بود.
دومی و هم زدم:
__اینم بخاطر خودم بود.
واکنشی نشون نداد سرش و پایین انداخته بود ادامه دادم:
__تو تمام این 22سال به خودم افتخار می کردم.به پدرم که شجاعانه کشته شد.مادر خونده ام بهم گفته بود پدرم پلیس بوده که تو یکی از ماموریت ها کشته شد.اما حالا فهمیدم پدرم یه ادم رذل بود که بخاطر هوسرانی اش حاضر شد بچه اش و از خودش جدا کنه.حاضر شد دخترش و بفروشه.
مکثی کردم.برگشتم تو چهره و بدن انا دقیق شدم:
__چرا؟می خواستی جسمش و به دست بیاری؟من که بعید می دونم فکر کنم حتی قبل از ازدواجتون جسمش و به دست اورده بودی...
نه؟انا جون؟؟راستی انا جون رها و رهام و دیدی؟ یادمه اولین روزی که به عنوان بادیگارد پامو تو خونه اشون گذاشتم بهم گفت پدر مادرم مرده.
اون عکس خاک گرفته تو کتابخونه مال توئه؟اخی یه دستمالم بهش نکشیدن که؟
داشت اشک می ریخت نقطه ضعف هر دوتاشون و پیدا کردم سر نیما(خوشم نمیادبهش بگم بابا)پایین بود اما انا به من نگاه می کرد اشک می ریخت :
__ماهان جون منو ببخش.من بد کردم درحق همه اتون.
__اون که بلـــــــه...اما دارم فکر می کنم با بخشیدنتون چطور 22 سال به خودم برگردونم؟28 سال و به رهام و 24 سال و به رها پس بدم.به نظرت این عمر تلف شده بر می گرده؟...
شما چقدر بدبختین...بچه ندارین؟
__نه.
__اوخی.پس تو این خونه به این بزرگی چیکار می کنید؟بهتر نبود خونه کوچیکتر بگیری؟اخ باز یادم رفت تو بخاطر پول با نیما ازدواج کردی.باشه الان که رفتم خونه ام به رهام و رها می گم مامانشون هنوز داره نفس می کشه.داره هوای این جامعه رو با نفس های سمی اش الوده می کنه.
به سمت در ورودی رفتم که با دوتا غول برخورد کردم.ای بر ارواح عمه ات درود...
داد زدم:
__گم شید کنار.
تعظیم کوچیکی کردن و گفتن خانوم کوچیک شما نمی تونید از عمارت خارج شید.
دوباره داد زدم:
__گفتم گشو می خوام رد شم.
با دستم هلش دادم اما از جاش تکون نخورد.کتکش می زدم اما فقط وایساده بود و تحمل می کرد .رو زمین زانو زدم و گریه می کردم اخه این بدبخت چه گناهی داشت؟
وایسا ببینم.با دقت بهش نگاه کردم:
__تو.تو همون نبودی که تو همونی می خواستی منو با اسلحه بکشی؟
__خانوم کوچیک من همچین جسارتی نکردم.من می خواستم جونتون وحفظ کنم.چند نفر می خواستن مزاحمتون بشن.
از کار اون شبم پشیمون شدم.پرسیدم:
__حالت که بد نشد؟پات خوبه؟زیاد خون از دست داد؟ راستی اسمت چیه؟
__نه خانوم.حالم خوبه.اسمم محمد رضاست.محمد صدام می کنن.
__به هر حال بابت اون کارم متاسفم. اقا محمد.
داشتم می رفتم داخل که صدام کرد:
__خانوم کوچیک؟شما ادم خوبی هستید.من متاسفم که مجبور شدم رو به زور بیارمتون تو این جهنم.
با بغض جواب دادم:
__ممنون.تو خونه یه دوری زدم هر سالن 5 تا اتاق خواب داشت که هر اتاق مجهز به سرویس بهداشتی بود.دوتا اشپز خونه داره(دوتا اشپزخونه رو می خوان چیکار؟)
وارد یکی از اتاقا شدم. نمای فوق العاده زیبایی داشت .یه تراس که از روی اون کاملا می شد دریا رو دید.چون طبقه پایین دوم بود فاصله زیادی با زمین نداشت.لباسمو درست کردم.دفتر کامران برداشتم و با یه ملافه که از نرده اویزون کرده بودم رفتم پایین.
__اخخ.مچ پام خرد به یه تخته سنگ.
وایی درد می کنه.خدا کنه چیزی نشه من بتونم فرار کنم.داشتم می دویدم که یکی محکم دستم و گرفت.برگشتم.خدایا این دیگه کیه؟چه قیافه اشنایی داره:
__تو کی هستی؟ولم کن میخوام برم.
__منو یادت نمیاد؟اون شب تو مهمونی.مسابقه رقص...چیزی یادت نیومد؟
__اها اره.خب خوشحالم دوباره دیدمت.من دیگه باید برم.
دستمو محکم گرفت و منو به سمت ماشینی که پارک شده بود برد:
__نچ نچ تو برگ برنده منی.تو بامن میای.
چی ؟برگ برنده؟پس منظور محمد از برگ برنده دشمنا این پسره بود؟ دستم تو دستش بود. دستش و پیچوندم.از درد زانو زده بود. با زا نوم کوبیدم تو سرش با حالت منگی از جاش بلند شد بیاد سمتم.مشتشو حواله صورتم کرد.فکر کنم چشم باد کنه. دوباره بازانوم زدم تو شکمش.بعد یه لگد بین پاهاش زدم.اون یه لگد به کمرم زد افتادم رو زمین خواست بیاد سمتم که یه مشت شن و ریختم تو چشاش.دوتا مشت تو دماغش زدم و فلنگو بستم. داشتم می دویدم.
که دست یکی حلقه شد دور کمرم وای.خدا رو شکر محمد بود. پسر که از اونجا رفت محمد هم منو به زور برد خونه و پرسید:
__مگه بهتون نگفتم حق ندارید از خونه برید؟اگر دست اون شاهین میوفتادید الان زنده نبودید.
__شاهین دیگه کدوم خریه؟
__محمد تو می تونی بری من برای ماهان توضیح می دم.
این صدای نحس نیما بود.اومد سمتم خواست دستمو بگیره که دستمو کضشیدم عقب روی مبل نشست من همونطور که وایساده بودم منتظر موندم تا توضیح بده.....
__شاهین برادرته.
__چی؟؟؟؟؟؟؟
الان موی بدنم سیخ شد....
__اون میخواد با جدا کردن تو از من انتقام بگیره.
__معلوم شد پسرتونه.دقیقا مثل خودت احمق ونادونه.اگر من برای شما اهمیت داشتم که تو این 22 سال ازتون دور بودم.پدر وپسر مثل همن.
عصبانی از جاش بلند شد و گفت:
__تو حق نداری با پدرت اینطوری حرف بزنی...
__بزن کنار باد بیاد.پدر.تو نام پدر و الوده کردی.
__نمی دونم؟شاید حقمه.شاید باید تحمل کنم.تو هم دقیقا مثل مامانتی.اونم همین رفتار و باهام داشت.
قلبش و فشار داد. افتاده بود روزمین قلبش و فشار می داد انا سراسیمه رفت سراغ نیما و یه قرصی و بهش داد.حالش بهتر شد.رفت تو اتاقش.انا یه نگاه سر زنش گر بهم انداخت و دنبال شوهر جونش رفت.باید یه نقشه بکشم از این خونه برم.از پنجره که دیگه نم تونم برم.خب وقتی داشتم فرار می کردم.یه ویلای دیگه رو چسبیده به این ویلا دیدم.اگر بتونم از سقف ویلا بپرم تو ویلای همسایه می تونم از اینجا فرار کنم. در اتاق به صدا در اومد.انا بود یه سینی غذا تو دستش بود گذاشت رو تخت.ازش پرسیدم:
__از اینجا راحت می شه ستاره هر رو دید.چطور میتونم برم روی سقف؟می خوام شب روی پشت بوم بخوابم.
__اخه شبا اینجا پر از جک و جونور خطرناکه.دخترم تو...
__به من نگو دخترم.من دختر تو نیستم.حالا هم برو بیرون.
ناراحت شد.از اتاق رفت بیرون.به درک.به سق سیا.بذار اینقدر ناراحت شه که از غصه دق کنه. از اتاقم اومدم بیرون تا یه راه حل برای فرار پیدا کنم که حرفاشون وشنیدم...
__چرا بهش نمیگی نیما اون دخترته باید حقیقت و بدونه.
__چی بگم؟اینکه مادرش منو دوست نداشت؟اینکه مادرشو مجبور کردم باهام از دواج کنه.
اینا دارن چی می گن؟درباره مادر من دارن حرف می زدن؟ در وباز کردم رفتم داخل:
__من میخوام همه چیزو بشنوم. باید به من بگی.یالله.
__اما دخترم...
__همین الان.
__من و مادرت دختر عمو پسر عمو بودیم. از بچگی اسممون روی هم بود .من دوسش داشتم اما اون هیچ علاقه ای به من نداشت به هر حال هر طور شد باهم ازدواج کردیم.8 سال از ازدواجمون گذشت اما اون حتی یه بارم نذاشت بهش نزدیک شم.دیگه خسته شده بودم.یه شب...یه شب بهش تجاوز کردم...
اهی کشید و ادمه داد:
__این شد که تو به دنیا اومدی...اما هیچوقت بی محبتی های مادرت و فراموش نکردم.همه این بی محبتی ها بخاطر کاوه بود.اون با من سرد بود همه اش از طلاق حرف می زد.همه اش می گفت کاوه و دوست داره.برای یه مرد خیلی سخته که نه جسم زنش نه روح زنش براش نباشه. ماهان بابا تو متوجه نمی شی.
بعد از مرگ دریا مادرت متوجه شدم انا هم مثل خودم داغ دیده اس تصمیم گرفتیم انتقاممون و از کاوه بگیرم.اما اون از ما مدرک داشت.تهدیدم کرد که ازمون شکایت نمی کنه مگر تو رو به عقد رهام دربیارم و سرپرستیت و بهش بدم.اون موقع تازه عاشق انا شده بودم.مادرت بخاطر تو مرده بود.برای همین هیچ علاقه ای بهت نداشتم.اما بعد از این کارم پشیمون شدم.دنبالت گشتم اما مثل یه سوزن شده بودی تو انبار کاه.ماهان بابا منو ببخش.
گیج شده بودم.بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.تو حموم زیر دوش نشسته بودم و داشتم زندگی مو تحلیل می کردم.کسی که من بادیگاردشم شوهرمه.که از قضا پسر عاشق مادرمه.مادرشم زن بابامه.نیما و مامانش به باباش خیانت می کنن.کاوه منو از نیمای رذل می گیره و22 سال دور از بچه هاش بزرگم می کنه.به من محبت می کنه اما محبتش و از بچه هاش دریغ می کنه.
__دیگه نمی خوام. دیگه نمی خوام تو این دنیای نحس باشم.مامان چرا داشتی می رفتی منم با خودت نبردی چرا 3 تابچه این وسط تباه شدن؟چرا کاری کردی رها و رهام از من متنفر شن؟چرا پاتو تو اون شرکت لعنتی گذاشتی.تیغ و گذاشتم روی رگم. باید همه چیز و درست کنم.با مرگ من رهام و رها راحت می شن.نیما وانا تقاص پس می دن.کاوه هم بر می گرده پیش بچه هاش.کلید این قفل منم.
فشارش دادم اول کمی سوخت دارم احساس ضعف می کنم.ته دلم داره خالی می شه. دستم یخ کرده.زیر دوش اب گرمم اما داره سردم می شه.مامان کاوه دوستون دارم.
****
__دکتر شهلا مهدوی به بخش اورژانس.
این صدا همه اش تو گوشم می پیچید.پس الان تو بیمارستانم.چشمام و باز کردم.انا کنارم روی صندلی نشسته بود سرش رو تخت بود.مثل اینکه خوابه.دلم به حالش سوخت:
__تو تقصیری نداری. تو هم یه قربانی.مقصر پدرمه .باوجود اینکه می دونست مادرم دوستش نداره مجبورش کرد باهاش ازدواج کنه.
سرش تکون خورد.بلند شد گردنشو تکون داد.یه نگاه به اتق کردم.تخت های دیگه پر از بیمار بود.انا لبخندی زد و گفت:
__بیدار شدی؟حالت خوبه؟
چشمام پر از اشک شده بود.بغض تو گلوم گیر کرده بود.چرا این با اینهمه توهینی که من بهش کردم اینقدر بهم محبت می کنه؟ اشک هام ریخت گفتم:
__نمیدونم چرا کاوه دوست نداشت؟ولی من...خیلی دوست دارم.تو می تونستی مثل مادر نداشته ام باشی.می تونستی مادر بچه هات باشی.در هر صورت .ببخشید که بهت توهین کردم.
هیچی نگفت.از جاش بلند شد و از اتاق رفت.من انا رو بخشیدم.اما پدرم.به هیچ وجه نمی تونم ببخشمش اون قابل بخشش نیست.از تخت اومدم پایین با همین لباسای بیمارستاران رفتم تو خیابون مردم چپ چپ نگاه می کردن.داشتم طول خیابون و طی می کردم که یه ماشین وایساد:
__خانوم جنگجو سوار شو ببرمت یه جایی.
شاهین بود.یعنی الان میخواد منو بدزده؟
__چی از جونم می خوای دس از سرم بردار.هرچی می خوای و از بابات بگیر.
__ماهان سوار شو باید یه چیزی و بهت بگم.
سوارد ماشینش شدم.حرکت کرد یه دستش رو دنده بود با اهنگ ضرب می گردفت.پرسیدم:
__می خواستی یه چیز بگی.زود بگو من کار دارم.
__دندون رو جیگر بذار می گم.
کنار یه رستوران سنتی وایساد در ودیوار رستوران پر بود از عکس های رستم و سهراب و کلا قهرمانای شاهنامه.روی یکی از صندلی ها نشستم.گفت:
__می دونم با بابا خوب نیستی. اینو هم می دونم که ازش بدت میاد.
__خب؟
__من تازه فهمیدم تو وجود داری.می خوام از بابا انتقام بگیرم.کمکم می کنی؟
__نه.
__چرا؟
__اون هر چقدرم در حقم نامردی کرده باشه.من حاضر نیستم ازش انتقام بگیرم.تو می تونی هرکاری دلت خواست بکنی.
__مطمئنی؟
__کاملا.
عین گاو کله اش و انداخت و رفت.این بوزینه خداحافظی کردن بلد نیست؟ایشالله یارتاقان بزنی.
هه هه هه مردم دارن منو نگاه می کنن می خندن.حق هم دارن من با لباس بیمارستان تو همچین رستورانی نشسته ام الان حال می ده یه دیزی بزنم.
از رستوران اومدم بیرون.تا خونه رضا و پیاده رفتم.بی پولی بد دردیه.کوچه هنوز همونجوریه
تنگ و باریک زنا صبح کوچه رو اب پاشی می کنند. بوی نم بارون با خاک خدایا هوای عالیه.رسیدم مقابل در کوچیک خونه وایسادم زنگ در و فشار دادم. بعد از چند دقیقه مشهدی رضا(کاوه خودمون)در و بازه کرد با دیدن من برقی تو چشاش زد.پریدم بغلش. داشتم بوش می کردم.چقدر دلم براش تنگ شده.ازش جدا شدم پرسید:
__ماهان بابا حالت خوبه؟رضا گفت از خونه اون مرده که بادیگاردش بودی رفتی.
__بابا کاوه.دلم برات تنگ شده بود.
متعجب نگاهم می کرد.یه لبخندی گوشه لبش نشست و گفت:
__چی گفتی؟
__بابا کاوه دلم برات تنگ شده بود.
داشت گریه می کرد:
__22سال منتظر موندم تا این جمله رو از زبونت بشنوم.حالا کی اسمم و بهت گفت؟
__این دفتر.
دفتر واز دستم گرفت دوباره چهره متعجب به خودش گرفت:
__تو اتاق دریا و پیدا کردی؟
سرمو چند بارتکون دادم.
__تو این دفتر و خوندی؟
دوباره سرمو تکون دادم.
__تو می تونی اون سر نیم کیلویی و تکون بدی ولی زبون یه مثقالی ونمی تونی تکون بدی؟
__بابا کاوه.مامانم عاشقت بود.این و نیما بهم گفت.
__تو نیما و دیدی؟
__اره.اون منو دزدیده بود.اما من فرار کردم.اون گفت مامانم هیچوقت دوسش نداشت.همونطور که تو انا رو دوس نداشتی.گفت مامانم 8سال عاشقت بود.اون می خواست از نیما جداشه با تو ازدواج کنه.
__دخترم.منوببخش که 22سال این حقیقت و ازت پنهون کردم.
__چرا؟تو می تونستی تو این 22 سال بچه هاتو بزرگ کنی.چرا با من اومدی اینجا؟
__اونا رو پدرم بزرگ کرد.پدرم برای اونا از من دلسوز تر بود.من بدون اونا می تونستم زندگی کنم اما بدون تو نه.
__مامانم چی؟اونی که منو بزرگ کرد.اون کی بود؟
__اون مامانم بود.یکسال جدا زندگی کردم.فهمید نمی تونه بدون من که تنها پسرشم زندگی کنه .قبول کرد نقش مادرتو بازی کنه.اون خیلی دوست داشت حتی از منم بیشتر دوست داشت
با کاوه وارد اتاق شدم.اتاق کوچیکی که دور تا دورش با پشتی تزیین شده بود یه فرش دستبافم روی زمینش پهن شده بود.تنها چیزی و که تو این خونه دوست داشتم یه تابلو بود که روش نوشته بود:
به سراغ من اگر می ایید
نرم واهسته بیاید.
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.(از سهراب)
بعد از ریختن یه لیوان چایی به پشتی لم داد.منم کنارش نشستم چند تا سوال ذهنم و در گیر کرده بود که نمی تونستم جوابش و پیدا کنم. ازش پرسیدم:
__چند تا سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
__بگو دخترم.هرچی دوست داشتی بپرس...
کمی جابه جا شدم.ودر حالی که با انگشتر تو دستم بازی می کردم پرسیدم:
__اول اینکه مگه شما چند تا شرکت نداشتید؟اونا چی شد؟
__اونا رو بابام ازم گرفت.
__چرا؟
__خب چون من بخاطر تو از بچه هام گذشتم.اونم همه اموالم و ازم گرفت.
__شما که مهندس بودید چرا نرفتید تو شرکت های مختلف کار پیدا کنی؟
__هرشرکتی که می رفتم پدرم از قبل باهاشون صحبت کرده بود بهم کار ندن.خدابیامرزتش. خونه هایی و که داشتم ماشینم و پولام و همه چیزم و ازم گرفت.به خیال خودش داره تحریمم می کنه.اما من یه مقدار پول از مامانم گرفتم و این خونه رو خریدم.اتاقاش و دادم اجاره با پول اجاره زندگی مو می گذروندم.تو فکر می کردی مامان روزا میره سر کار اما بیچاره روزا می رفت خونه بابام تا به بچه ها برسه.بابام حتی به مامانمم پول نمی داد.
__پس اگر از پول اجاره خونه زندگی مون و می گذروندیم چرا من مجبور بودم کار کنم؟
__خب زندگی خرج داره.پول زندگی سه نفر ادم مخصوصا که تو مدرسه هم می رفتی. با اجاره دادن سه تا اتاق که تامین نمی شه.اون موقع منم کار می کردم اما بعد از اینکه از طبقه چهارم ساختمون نیمه کاره افتادم دیگه نتونستم کار کنم.تازه من راضی نبودم مامان می گفت کار عار نیست بچه باید کارکنه تا سر رشته زندگی بیاد دستش.الان اگر منم بمیرم تو می تونی زندگی تو بچرخونی.
__ بابا بزرگ.پدرتون حتی پول عمل مامان و که از سرطان سینه فوت شد وهم نداد؟
__چرا.اون زنش و خیلی دوست داشت.مادرم سه بار عمل کرد اما زیر عمل سوم طاقت نیاوردو...
دیگه اشکش در اومده بود.مامان خیلی مهربون بود.بااینکه یه سری اعتقادات داشت اما چیزی برام کم نذاشت.
ادامه داد:
__بعد از مرگ مادرم پدرم چند ماهی بیشتر زنده نبود.اما تو اون چند ماه از تو حرف می زد.می گفت ماهان خیلی خوش شانس بود که مادرم دوسش داشت.مادرم هر روز تو خونه درباره تو با پدرم حرف می زد.از شیرین زبونیات از گریه کردن هات.حتی از اینکه پسرای همسایه و کتک می زدی.بابام می گفت هرچقدر نیما ماهان ونخواست ده برابر اون اطرافیان اش اون و خواستن.
__ یه سوال دیگه. بابا چرا از نیما خواستید بین من و رهام عقد خونده بشه؟
__نمی دونم.دخترم منو ببخش.من تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر کردم این بود که اگر
من دریا رو از دست دادم حداقل بچه هامون با هم باشن.
__این چه حرفیه؟من کی ام که شمارو ببخشم؟
بابا چرا اون روز شما خواستید منو از خونه بیرون کنید؟
__ چون رضا گفته بود که یه کار برای تو پیدا کرده.اونم پیش پسرم.منم خواستم تو مجبور شی بری خونه رهام.تصمیم گرفتم بیرونت کنم.اما اخر بهت گفتم که اتاقت محفوظه.
داشتم فکر می کردم حتی بابا کاوه هم که خیلی بهم لطف داشت بعضی جاها خودخواهانه برخورد می کرد مثلا شاید منو رهام هیچ علاقه ای به هم نداشته باشیم چرا اون تصمیم گرفت ماباهم عقد کنیم؟یا مثلا من برای کار کردنم خیلی زجر کشیدم.خیلی اذیت شدم. حتی اگر پیش نیما زندگی می کردم باز زندگی مرفه تری داشتم.اما باز خوشحالم که دوسم داره.تنها کسی که بعد از مامان(مادرخونده ام)واقعا دوستم داره.اون حاضر شد بخاطر من از اموالش دارایی هاش و...بگذره. به دیوار اتاق که رنگ وروش رفته بود نگاه کردم.یادش بخیر دوسال پیش خودم رنگش کردم .دیوارا و ابی زدم.
غرق در افکارم بودم که بابا گفت:
__ماهان بابا یه خواهشی بکنم؟
__شما امر کن من خودم چاکرتم.
خندید.یه حلقه ای و که با نخ دور گردنش اویزون کرده بود و داد بهم حلقه کلفت زرد بود که نقش و نگارای زیادی روش داشت اما قشنگتر از همه مرواریدی بود که وسط حلقه قرار داشت تو نور می درخشید. گفت:
__پسرم رهام ودخترم رها محبت مادر ندیدن.پدر بالای سرشون نبوده.می دونم کوتاهی از خودم بود.بر گرد پیششون.بذار حداقل از محبت تو بهره مند شن.پسرم 20سال همسر کسی بوده که حتی نمی دونسته شوهر داره.دخترم برو به رها و رهام محبت کن. محبت های که منو مادرم درحق کردیم و تو هم درحق بچه هام بکن.کاری کن منو ببخشن.
یه قطره اشک از چشماش افتاد از جاش بلند شدو رفت تو حیاط کنار حوض نشست شروع کرد به سیگار کشیدن .پشت پنجره وایستادم ونگاهش کردم.چقدر پیر شده.بخاطر من و مامانم اینطور شد.به خاطر مامانم به زنش کمترین توجهی نکرد.بخاطر من به بچه هاش توجه نکرد.
فرشته رو دیدم که داشت می رفت تو اتاقشون.ذوق زده از اتاق اومدم بیرون و دویدم سمتش لگن لباسارو گذاشت زمین و بغلم کرد.پرسید:
__این مدت کجا بودی خیلی نگرانت شدیم.
__اینا چیه داری میشوری؟
به لباسا اشاره کردم.جواب داد:
__برای اجاره خونه کم اوردیم.7ماهه اجاره خونه ندادیم.دارم لباسای مردم و می شورم.تا پول اجره خونه رو بدیم.اخه یک ماه .دوماه .نه 7ماه
استنای لباس بیمارستانم و زدم بالا ...گفتم:
__منم کمکت می کنم.باهم همه اش و امشب تموم می کنیم.
دستاش باد کرده بود یه کم هم لاغر شده بود. به این چیزا عادت نداشت اما بخاطر شوهرش دم نمیزد.لباسای رنگی و سفید ومشکی وجدا کردیم تو سه تا لگن مختلف انداختیم و شروع به شستن کردیم.ازش پرسیدم:
__مامان باباتو ندیدی؟
__چرا.گفتن می خوان کمکمون کنن اما حسین قبول نمی کنه.میگه از خانوده ات پول نمی گیرم.
__خب یواشکی پول و بگیر.
__اونوقت حس میکنم به شوهرم خیانت کردم.
اورین.اورین.خوشم اومد.به این می گن یه زن نمونه.بعد از اتمام لباس ها وارد اتاقم شدم.هنوز همونجوری بوددیوارا سبز بود. پرده ساده سبز فرش کهنه کف اتاق کمد پوسیده.و کمد لاهافت ها.هنوز بوی مامان و می ده.جانمازش و برداشتم شروع کردم دعا کردن:
__خدایا.همه رو به راه راست هدایت کن.منو رها ورهام وهمه مردم و به راه راست هدایت کن.همه مردگان وبیامرز به خصوص مامانم.مامان کاوه.بابای کاوه.به کاوه صبر بده.خدایا منوببخش که دیشب مرتکب گناه خود کشی شدم اما درک تمام مسایلی که اخیرا تو زندگیم افتاده برام خیلی سنگین بود.
به مچ دستم نگاه کردم.وای نه خونریزیش شروع شده.نباید با فرشته لباس می شستم. خونریزیش خیلی شدیده.حالم داشت بد می شد.یه پارچه از تو کمد برداشتم و محکم روی زخمم بستم.حالم خونریزی تقریبا بند اومده بوداما حالم خوب نشد هنوز احساس ضعف دارم..راستی من تو شمال خود کشی کردم.چرا امروز که از خواب بیدار شدم تهران بودم؟؟؟اصلا امروز چند شنبه است؟من چند روز بیمارستان بودم.چشمام سنگین شد...
دیگه چیزی یادم نیست...
****
صدای جیک جیک گنجشک هارو می شنیدم.یه رطوبتی وهم حس کردم مثل قطره های اب که روصورتم ریخته بشه.بوی گل های مختلف و هم می شد حس کرد.لاله.رز .ارغوان.نیلوفر انگار همه گل ها باهم یه جا کاشته شدن.
چشمامو باز کردم.اسمون ابی.پرنده های که کنار هم دارن پرواز می کنن.نیم خیز شدم. وااااااایییییی چه جای قشنگیه. یه دشت پر از گله که من بین گل هاش دراز کشیدم.گلهایی از همه رنگ قرمز ابی بنفش .دستم و گذاشتم رو زمین از جام بلند شدم.تاچشم می دید گل بود وگل.اون دور دست یه ابشار خیلی بزرگ هم قرار داشت.
به بدنم نگاه کردم.دستم زخم نبود .یه لباس بلند سفید تنم بود.دامنش و زدم بالا و دویدم بو می کردم.با تمام وجودم گلها رو بو می کردم.که...
یه زنی و دیدم.اخم کرده بود و داشت منو نگاه می کرد...
رفتم جلو پرسیدم:
__خانوم چیزی شده؟(اخمش بیشتر شد.)
__من مادرتم.یعنی مادرت و هم نشناختی؟
__مادرم؟
__ماهان.این چه کاری بود کردی؟هرچقدرم مسایل برات سخته نباید دست به این گناه کبیره می زدی.خدا گناه کبیره وخیلی سخت می بخشه.
خیلی خوشگل بود.چشماو موهای عسلی مثل خودم باد موهاشو روهوا تکون می داد.قد بلند و خوش هیکل .یه لباس سبزم تنش بود. دستم و بردم جلو تا لمسش کنم.عقب رفت.گفت:
__باید جبران کنی.خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن باید جبران کنی.جبران کن.جبران کن.
همینطور که عقب عقب می رفت این جمله و تکرار می کرد رفتم دنبالش اما ناپدید شد.همه جا و گشتم نبود.منظورش از اینکه خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن چی بود؟خیلی ها یعنی کی؟رهام و رها؟یا مادرشون یا پدرم؟منظورش و متوجه نشدم. بیخیال شدم دوباره نگاهی پر از لذت به دشت انداختم.تو دشت دور می زدم که هوا تاریک شد.
رعد وبرق زد. همه گلهایی که بودن پوسیدن دیگه صدای پرنده ای نمی اومد.پاهام شل شد و افتادم روی زمین.
(فصل سوم)
بوی خوبی و حس کردم.(عق حالم بد شد)بله می گفتم.بوی الکل و چند تا مواد ضد عفونی کننده. خب خدا رو شکر معلوم می شه هنوز زنده ام.فعلا جای شکرش باقیه.اروم اروم چشمام و باز کردم.که با دوتا چشم ابی برخورد کردم.لبخندی زد و گفت:
__به به بالاخره بیدار شدی؟اخه در اون لحظه چه فکری کردی که داشتی خود کشی می کردی؟
__من کی اومدم اینجا؟کی منو اورد؟
__دیروز.حالت بد شده بود همسایه ات اوردت اینجا بعد هم به من خبر دادن.خون زیادی از دست دادی مجبور شدیم خون بهت تزریق کنیم.
یه نگاه اجمالی به اطرافم انداختم.به به ننه ات میخواد پول اتاق خصوصی و بده؟لابد بیمارستان خصوصی هم هست.چندتا دستگاه که نمیدونم برای چیه کنارم بود که صدای بوق(بیب بیب بیب)یکی شون بدجور رو مخم رژه می رفت.از رها پرسیدم:
__چرا به شما خبر دادن؟
__چون وسایلت خونه ما بود.باید چند دست لباس میاوردم.
__رها .من هنوزخم بادیگارد برادرتم؟
__معلومه.قرار داد شما یک ساله اس الان سه هفته هم از قرار دادتون نگذشته.
ای خدا خودت شاهدی به جون گربه حسین که همیشه غذا هامو می دزدید من دارم تمام تلاشمو مبنی بر رفع عقده های ایجاد شده درقلب رهام ورها انجام می دم.خودت یه کمک غیبی برسون.این تن بمیره.جون من.
اخه من نمی فهمم یکی دیگه منو به دنیا اورده.یکی دیکه منو بزرگ کرده.یکی دیگه به بچه هاش محبت نکرده.من این وسط چیکاره ام؟
اما نه چون به مادرم قول دادم باید تا ته اش پابند قولم باشم.یه نگاه به رها انداختم پرسیدم:
__راستش من فکر می کنم رهام از من بدش میاد.
__عزیزم رهام هم براثی خودش دلایلی داره.
اره من ندونم کی میدونه دلیلش چیه؟(همه)مادرم زندگی مادرشو خراب کرد.منم زندگی خودشو خراب کردم.
__نیومد ملاقاتم؟ناسلامتی من بادیگاردشم.خیر سرم.
__خب...
___بی خی دادا.
بعد از کمی مکث بی هوده.گفتم:
__رها.اگر خواسته یا ناخواسته کاری کردم که ناراحت شدی.متاسفم.
__این چه حرفیه.تو که کاری نکردی.
از جاش بلند شد که بره بیرون دستش و گرفتم و گفتم:
__دیگه نمی تونم.
__چی و نمی تونی؟
__من همه چیز و میدونم.می دونم چرا رهام از من متنفره.
بغض تو گلوم و قورت دادم.حرفم وادامه دادم:
__رها من زندگی شما رو خراب نکردم.به اون خدای که می پرستی قسم من حتی شما رو نمی شناختم از وجود شما بی اطلاع بودم.من کلا دو سه بار باهاش حرف زدم.قیافه اش و یادم نیست.اما اون از من متنفره.
__ماهان جان خودتو ناراحت نکن.اگر کسی باید ناراحت باشه اون خانواده هامون اند. من از بچگی بدون پدر مادر بزرگ شدم.ندیده بودمشون اما رهام اونارو دیده بود.اون می گه بعد از به دنیا اومدن تو زندگی مون نابود شد.این ذهنیت باید تقیر کنه. می دونم می تونی تقیرش بدی.
__کمک می کنی؟
__معلومه .من هرکاری بهترین دوستم بگه انجام می دم.تو اولین و بهترین کسی هستی که حاضر شد باهام دوست شه.تا قبل از تو من خیلی افسرده و تنها بودم.
خب من دیگه برم کارای ترخیصت و انجام بدم.
یه لبخند زدم.از اتاق خارج شد.لباسام و پوشیدم یه مانتو قهوه ای و یه شال بنفش و یه شلوار جین ابی نفتی.کنار پنجره وایسادم تا رها بیاد.
__ پنجره ام به تهی بازشد.
ومن ویران شدم.
دیوار قیر اندون.
از میان بر خیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا.
فرو ریز.
لذت خوابم می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد.
__شعر قشنگی بود.
__یه موقعی عاشق این شعر بودم.مفهوم قشنگی داره.
__خب مثل اینکه اماده شدی.
پ ن پ این لباساو پوشیدم کسی شک نکنه.
داشتیم تو خیابون قدم می زدیم.زمین وتا چند سانت برف پوشونده.درختا هم که از فرط بیچارگی لباس ندارن.لختن.خودمو فشاردادم کتو محکم پیچیدم دورم تا گرمم شه.اها یه سوال کلیدی به ذهنم رسید:
__توکه گفتی اق داداشت زند نداره.
__ببخشید خانوم باهوش چی باید می گفتم؟که داداشم 20 ساله زنه داره اما زنش نمیدونه شوهر داره از قضا اون زنه خود جنابه.
__اها اینم حرفیه می شه روش فکر کرد.
سر جام وایسادم.برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.دستم و کردم تو شالم سرم و خاروندم و پرسیدم:
__اگر بخواد منو طلاق بده چی؟
__اولا که اگر می خواست طلاقت بده تو این 20 سال می داد.دوما اگر بده بدبخت می شه چون نصف اموالش مال توئه.
__چی؟
__بله.مهریه ات نصف اموالشه.
__این تن بمیره.اقا بریم محضر من همین الان طلاق میخوام.
__هی هی هی .گفته باشم بخوای داداشمو اذیت کنی خونت حلاله.
__اوه اوه گرخیدم.بزن کنار هوا بخوریم.
****
خودمو تو اینه قدی نگاه کردم ماهان کم دلبر نیستی ها...لباس سفیدی که یقه اش کمی بازه و شلوار جین مشکی چسبون پوشیدم.مثل این اوا خواهری ها با عفه اومدم پایین هر دوتا شون روکاناپه درحال تماشای یه سریال بودن.که من ازش هیچی سر در نم اوردم چون به زبون ترکی حرف می زدن.کلا سواد مواد یخدی.رها با دیدنم لبخندی زد به کاناپه کنارش اشره کرد و گفت:
__بیا فیلم قشنگیه.
همونجا که اشاره کرده بود نشستم.مثل گوسفند مطیعم دیگه.مثل میمون بامزه.مثل گربه وحشی مثل گاو نفهم.مثل خر پروفسور(اینا رو با خودم نبودم ها ....با پسر همسایه بودم)
اخمای رهام توهم بود.هیکل درشت. و قد بلند(بلند که چه عرض کنم.چناره)لباس مشکی که روش طرح یه اژدها بودو یه شلوار گرمکن.استین هاش و زده بود بالادستش زیر چونه اش بود و به تلویزیون نگاه می کرد...
حالا می ریم تو کف ترسیم چهره:
ابروهای پرپشت هشت.چشماش که همرگ چشمای کاوه است.ابی خیلی تیره.فکش چند تیکه است چونه کشیده که یه چاله کوچولو روش داره.بالای لبش بزرگتر و قرمز تره.
خدا مرگم بده الان ده دقیقه اس زل زدم بهش.اونم یه نگاه عصبی کرد وگفت:
__چیه شاخ دراوردم؟
__مگه باید شاخ دربیاری که نگاهت کنم.خوشگلی چشم افتاد بهت دیگه نتونستم چشم ازت بردارم.
__یادم باشه به بی بی بگم یه اسفند برام دود کنه.
__اره در اولین فرصت ایجاد شده یه همچین امر مهمی و انجام بده که ممکنه چشت بزنم زشت شی.
__تا چشت دراد.
__چش عمه ات دراد.(این و اروم گفتم).
رها نگاهی به من انداخت و خندید.خب حالا می ریم تو نخ ترسیم چهره رها:
موهای طلایی موج دار.چشمای روشن. بینی کوچیک لبای نازک و صورتی.گونه های برجسته.
غرق در افکارم بودم که سمانه گوشی مو اورد:
__خانوم گوشی تون چند باره زنگ می خوره.
__ممنون.
ازم خجالت می کشه لابد چون عاشق یه دختر پسر نما شده خجالت کشیده.گوشی و گرفتم و جواب دادم:
__بله؟
__سلام...خاونم خانوما...چطوری؟
__شاهین توئی؟
__خوب منو شناختی.بگو ببینم به پیشنهادم فکر کردی؟
هر دوتا شون به من نگاه می کردن.کمی خجالت کشیدم و گفتم:
__منکه جوابتو دادم.
__خب باشه اون و بی خیال می شیم بیا یه کاری کنیم.
__چی کار؟
__مطالبه ارثمونو می کنیم.
__تو هرکاری دوس داری بکن.من هیچکاری نمی کنم.
__یادت باشه خودت نخواستی.چون خواهرمی خواستم کمکت کنم.
__قربونت تو زحمت نکش بچه ات میوفته.
گوشی و قطع کردنم رها پرسید:
__کی بود؟
__یکی از دوستام.ازم یه چیزی خواست که درتوانم نبود.
رهام از جاش بلند شد رو به رها گفت:
__من میرم بخوابم فردا صبح کار دارم.رها جون شب بخیر.
__باشه داداش .برو بخواب.
منم که کشک.انگار نه انگار منم هستم.کلا این بشر چشم دیدن منو نداره..منم که همجوره مث4ل کنه اویزونش میشم..صبر کن اق رهام از فردا میضشم سایه ات هرجابری میام دنبالت همچین بهت می چسبم که نتونی ازم جداشی.رها دستمو گرفت و پرسید:
__به چی فکر می کنی.
__اینکه من چقدر ضایع ام.
__چرا؟
__هیچی فقط مثل کنه می چسبم به داداشت.اونم ادم حسابم نمی کنه.
****
با صدای الارم گوشی ام بیدار شدم....یه خمیازه ای کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم.اه من ساعت 6 صبح بلند شدم که چی بشه.ای بر پدر اونی که ساعت و اختراع کرد.من می خوام بخوابم.
ایشش باید اماده شم تا دنبال این اعصاب قورت داده بیوفتم.خدایا به جای این همه زیبایی که به من دادی یه جو شانس می دادی گیر این ادم تخس روانی نمی افتادم.
با اکراه از جام بلند شدم.دست و صورتمو شستم یه مسواک زدم. ولباسامو پوشیدم.چه زور ساعت 7 شد .خب عرضم به حضورتون یه شلوار شیش جیب ...یه مانتو ارتشی.با یه شال سفید و یه کفش اسپرت.خب بریم به جنگ دشمنا.زرشک.
از نرده پله ها سرازیر شدم.رهام داشت صبحونه می خورد.رها هم هنوز بیدار نشده بود. رفتم تو اشپزخونه داد زدم:
__سلاممم.وصبح بخیر بر اهل منزل.
همه داشتند چپ چپ نگاه می کردند.بی بی ازهمه زودتر جوابمو داد:
__صبح توام بخیر.هزار ماشالله.چقدرم سحر خیزی دخترم.
لیوان ابمیوه رهام و سر کشیدم چشاش 4 تا شده بود گفتم:
__بی بی جون چه می شه کرد.باید صبح زود بیدار شیم بریم سر کار.
__کجا؟مگه کار داری؟
_بــه.بله بی بی با اقا رهام میرم.
رهام متعجب بود متعجب تر پرسید:
__با من کجا میای؟
__ببخشیدا.من نیومدم اینجا تربچه خورد کنم.من بادیگارد شمام هرجا شما برین میام نه بی بی؟
__خب اره دخترم.
__دیدی؟
با ابرو به بی بی اشاره کردم.از جاش بلند شد منم دنبالش بلند شدم.یه کت اسپرت و یه شلوار جین پوشیده بود.یه پالتوی مشکی بلندم از روی کتش پوشیده بود. دید نه کنه تر از این حرفام در ماشین و باز کرد سوارد شد.وای عجب ماشین توپی داره.پریدم تو ماشین صندلی هاش هم خیلی نرمه.لم دادم.ازم پرسید:
__راحتی؟
__اره خیلی باحاله اسمش چیه؟
__جنسیس کوپه.
__لا مذهب رنگ قشنگی هم داره.رزد خیلی بهش میاد رنگ های دیگه نداشتن؟
__پیاده شو من کار دارم.
__خب منم کار دارم.کار من توئی تا موقعی هم که قرار داد تموم نشه هرجا بری میام.
ماشین و روشن کرد هرکاری کردم نتونستم کمربندشو ببندم.
__یعنی تو واقعا اینقدر دهاتی؟یه کمربندم نمی تونی ببندی؟
دوباره اون بغض اومد سراغم.اره من دهاتی ام چون بابات منو بزرگ کرد.اقا چرا حق انتخاب با خودم نبود چرا ؟من اگر پیش پدر خودم بزرگ می شدم خیلی برام بهتر بود.اینقدر زجر نمی کشیدم.هعیییی.
کمربند و برام بست وم راه افتاد یه اهنگم گذاشت:
خیره شدم، به اون روزا /به خاطراتِ خوب و بد
غصّه نخور ، دلم آخه / از تو خطایی سر نزد
آهای غریبِ بی وفا / ببین چی آوردی سرم
چطور میتونم عشقتُ / این روزا از ، یاد ببرم!
نگفتی از چی دلخوری / دلت بهونه گیر شده
نگفتی با کی دمخوری / چشمِ تو از من سیر شده!
شبا خیالِ عشقی پاک / رفیقِ رویای منِ
یه ذرّه شبیه تو نیست / اون همه دنیای منه
یبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
دیگه نمی شناسی منو / قلبِ تو مالِ مردمِ
اینکه می گم عاشقتم / برای بار چندمِ
دوست نداری دعا کنم / یه روز به بن بست بخوری
از یکی از بدتر از خودت / یه روزی رودست بخوری
راهتُ کج کردی برو / بی مهری علاجِ توئه
هرکی که مهربونی کرد / فکر نکن محتاجِ توئه!
گوشه ی خاطراتتم / یادی ازم نکن برو
میری تو از شرم چشام / سرتو خم نکن برو
غریبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
به مردم تو خیابون نگاه می کردم هرکدوم از اینا یه زندگی برا خودشون دارن.شاید زندگی یکیشون مثل من باشه.
اخخ سوراخ شدم.با انگشتش زد تو بازوم وگفت:
__هی تو؟کجایی؟پیاده شو.
__هی تو کلات.من اسم دارم.
از ماشین پیاده شده.فکر کنم اینجا کارخونه اشونه. به اطراف نگاه کردم حیاط خیلی بزرگی داشت.در بزرگ نرده ای که از اینورش اونورش پیداست..
یه عالمه قوطی رنگ و باماشین های خاصی می بردن داخل یه ساختمون که بازم فکر می کنم انبارشون باشه. وارد ساختمون بزرگی شدم که تو ضلع غربی کارخونه قرار داشت.
چند تا اتاق تو ساختمون بود.منشی از جاش بلند شدو به رهام سلام کرد.رهام هم جوابشو داد و بدون توجه به من وارد اتاقش شد منم این وسط کنف شدم.
رفتم جلو به منشی که زن جونی بود دست دادم و گفتم:
__ماهان هستم.بادیگارد اقای راد.
__خوشبختم.منم فرنوشم.
به صندلی اشاره کرد که بشینم.مشغول کاراش بود منم داشتم تماشا می کردم.که تلفنش زنگ خورد.:
__خانوم به اقا کریم بگو برام یه چای بیاره.
__نیستن امروز نیومد یخواین براتون بیارم.
__نه شما کارتون و انجام بدید به خانوم احمدی بگید بیاره.
مرض و خانوم احمدی .یارتاقان بزنی.جیز جیگر بزنی.من نمیارم.نمیار.نمیارم.عقده ای.
با اکراه ازجام بلند شدم رفتم تو ابدار خونه.یه اتاق کوچیک که یه میز دراز و چند تا صندلی پشتش قرار داشت با یه سماور گنده و یه سبد لیوان.از قدیم گفتن :
__زپلشک اید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در اید.
این شر حال من در این موقعیته.باید چایی دم کنم.سماور و پر از اب کردم. و روشنش کردم تا جوش بیاد.رهام عصبانی اومد داخل پرسید:
__اومدی چای بسازی؟
__بله.
__چی؟
__خب چای باید دم کنم دیگه از اسمون که چای نمی باره.
یه چای براش ریختم و بردم دادم کوفت کنه کمتر جوش بزنه.خودمم پشت میز خوابم برد.چشمامو که باز کردم یه نفر و دیدم که کنارم نشسته بود.فکر کردم خواب می بینم خمیازه کشیدم و چشمامو بستم دوباره باز کردم.داشت می خندید .نه مثل اینکه واقعیته.از جام بلند شدم و با یه ببخشید رفتم کنار فرنوش نشستم.دوباره خوابم گرفته بود که صدای گوشی خواب و از سرم پروند:
__الو؟
__شاهینم.ماهان یه لحظه گوش کن چی میگم.
خمیازه ای کشیدمو گفتم :
__بگو کاکو می شنوم
__من بیخیال پولا و انتقام می شم.اما از خونه اون پسره بیابیرون.من به اون مشکوکم.از کجا معلوم نخواد ازت انتقام بگیره.
__شاهین خان عزیز.زندگی من به خودم مربوطه تو نگران زندگی خودت باش.
__ماهان بیا من خودم قول می دم نذارم کسی بهت اسیبی برسونه.
__تنها کسی که می خواد به من اسیب برسونه توئی.چرا دست از سرم بر نمی داری؟ولم کن دیگه.من هیچی از تو نمی خوام.
دوباره اون صفت گاوی اش و بروز داد و بدون خداحافظی قطع کرد داشتم با خودم حرف می زدم:
__اخه تو که بلانسبت خودم.هفت پشتت گاوه.بوزینه می خوای از من مراقبت کنی؟
ویرایش توسط صحرا71 : ۱۹ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
تا سر فرنوش گرمه چهره اش و ترسیم کنم.خب اول از همه تپله صورت تپلی هم داره.ابروهای تتو شده.ارایش غلیظ.موهاش و بالا بسته بود مقنعه مشکی هم روش گذاشته.باچشمای درشت. داشتم به چهره فرنوش دقت می کردم که یکی کنارم نشست و پرسید:
__دوست پسرت بود؟دوسش داری؟
جـــــــان؟برگشتم به یارو نگاه کردم.همون بود که تو ابدارخونه من و به تمسخر گرفته بودو بهم می خندید.یه اخمام و تو هم کردم.
اصلا باشه تو رو سننه؟بچه پرو منم پرسیدم:
__چرا نکنه شما بنگاه عشق و علاقه دارید؟یا دلال محبتید.
کمی جا به جا شد فکر کنم انتظارشو نداشت. موهای بلندی داشت یه بافت طوسی هم پوشیده بود که بهش میومد.چشماش هم رنگ چشمای من بود .لبخند کجی زد و گفـت:
__نه.
__به فرز باشه.چه فرقی به حال شما داره؟
__فرقی نداره.
دستشو دراز کرد سمتم.وگفت:
__پارسا بهرام پور هستم.شریک رهام و مدیر کل کارخونه.
بهش دست ندادم.(کنف شو)حالش گرفته شد.جواب دادم:
__به سلامتی.
__سلامت باشی.
__پاینده باشی.
رهام از اتاق اومد بیرون با پارسا دست دادوگفت:
__طرح ها رو اماده کردی؟
__اره.راستی .تو این چند دقیقه با این خانوم بد اخلاق اشنا شدم.
رهام به من نگاه کرد و گفت:
دوتا چایی بیار اتاقم نشستم سر جام وگفتم:
__مگه من ابدارچی ات ام؟خودت بریز.
بهم برخورد.هرچقدرم ازم متنفر باشه نباید جلوی دوستش کنفم کنه.دستم و زیر سینه ام گذاشتم هنزفری گذاشتم تو گوشم و بیخیال حضورش شدم.عصبانی بود اما جلوی دوستش کاری نکرد.بعد از چند دقیقه از اتاقشون خارج شدن داشتند می رفتند بیرون که منم دنبالش رفتم.برگشت به پشتش که من بودم نگاه کرد و گفت:
__داری کجا میای؟
__هرجابری منم میام.
دود از سرش بلند شده بود پارسا می خندید.دستشو به سمتم دراز کردو گفت:
__به من افتخار می دید همراهی ام کنید؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
__مگه بالماسکه است که همراهیتون کنم.
راه افتادم و در چند قدمی رهام حرکت می کردم هرجا می رفت منم دنبالش میرفتم ... با پارسا سوار ماشین شدن.منم پشت نشستم مقابل رستوران اردک ابی تو تجریش وایسادن چقدر بزرگه.تا الان وارد یه همچین رستورانی نشده بودم.چند باری فرشته درباره اش بهم گفته بود.رفتن داخل منم همراهشون وارد شدم.داشتم کنارشون می نشستم که رهام گفت:
__ما حرفای خصوصی داریم.تو رو اون میز بشین.
به یه میز چند قدم دورتر اشاره کرد.رستوران بزرگی بود که دکور خیلی قشنگی داشت.روی میز 4نفره ای نشستم گارسون منو رو دادمنم تا تونستم سفارش دادم:
__سوپ جو با خامه.میرزا قاسمی.برنج سفید زعفرانی.فسنجون.گوشت بره.کباب کوبیده.برای دسرم بستنی میوه لطفا.
فک یارو با زمین برخورد کرد.الان می گه این دیگه کیه یه تنه می خواد همه رو بخوره.همه غذا هارو اوردن وگذاشتن رو میز پارسا می خندید و رهام متعجب نگاه می کرد خدایا به امید خودت. خواستم شروع کنم که دیدم چند تا بچه پشت در دارن به داخل نگاه می کنند.
با دست اشاره کردم که بیان.فورا دویدن داخل و کنارم نشستن سه تا بودن یه دختر دوتا پسر می خورد 5 یا6 سالشون باشه.غذا کوفتم شد وقتی می بینم این همه بچه گرسنه تو دنیا وجود داره غذا از گلوم پایین نمی ره.به صندلی لم دادم.و تماشا کردم.گارسون صورت حساب و داد بهم منم به میز رهام اشاره کردم:
__ایشون صورت حساب منو پرداخت می کنند.
__بله.
رفت سمت رهام اونم یه چشم غره ای به من رفت و پول وبه صندوق داد با بچه ها اومدم بیرون هر سه تاشون صورتمو بوسید و رفتن:
__خدایا همین که وسیله قرار گرفتم تا سه نفر و سیر کنم ازت ممنونم.
__تحت تاثیر واقع شدم.
این و پارسا گفت.منم درحالی که تو ماشین می نشستم گفتم:
__منکه فکر نمی کنم.
تو ماشین نشسته بودم که پارسا گفت:
__ما فردا می ریم کوه.ماهان تو هم میای؟؟؟
جونم؟؟؟؟این چه زود دختر خاله می شه(پسر خاله).
__هرجا اقای راد برن منم همونجا میرم.اگر ایشون فردا بیان منم میام.
__اره.اونم میاد .چهارنفری میریم.
****
مانتو کوتا و شلوار جین پوشیدم .موهام وبالا بستم ویه سروسری صورتی بلندم رو سرم گذاشتم کافشن ام و هم برداشتم.وسایل کوه نوردی و هم برداشتم و رفتم پایین.رها و رهام منتظر من بودن.از ره پرسید:
__ماشینشو عوض کرده؟
__نه این و داشت.
ماشینش یه سانتافه نقره ای خیلی خوشگل بود سوار شدم.رها هم مثل من لباس پوشیده بود.اما رهام و پارسا لباس کوهنوردی پوشیده بودن انگار حالا میخوان برن هیمالیا و فتح کنن.
ماشین وتا یه قسمت های بیشتر نتونستیم ببریم. اخه کدوم خری وسط زمستون میاد کوهنوردی؟ زمین یکدست سفید شده بود.ادم می ترسید راه بره.
داشتم می دویدم سمت رها که زیر پام لیز خورد داشتم میوفتادم که یکی از پشت منو گرفت.پارسا و رهام ورها جلو بودن.پس این کیه؟برگشتم به پشتم نگاه کردم.
یه پسر جوونی بود البته چهره اش به ایرانی ها نمی خورد.خیره شده بودم بهش بالهجه با مزه ای گفت:
__خانوم زیبا.مقاقب خودت باش.بخوقی زمین اسیب می بینی.
زدم زیر خنده .اونم خندید پس یارو فرانسوی چه لهجه ای هم داره.(مقاقب خودت باش)
جواب دادم:
__چشم.بیشتق مقاقب خودم هستم تا نخوقم زمین.
__تو چقدق با مزه ای.
خنده ام تبدیل به قه قه شده بود.
__شما با مزه تقی.به هر حال ممنوم که کمک کردی واگرنه الان دهنم اسفالت شده بود.
ادامه دارد...
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 1:52 ] [ هما...!؟ ]
About

سلام من هما هستم سال چهارم ریاضی، توی این وبلاگ از رمانهایی که خودم خوندم میذارم و یه سری مطب یا هر چیزی...
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا بگذرونید...
Blog Categories