Authors
جلد اول رمان قدیسه

نویسنده: kolaleh.gh كاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه:

اینجا خبری از موهای طلایی و چشمای رنگی نیست... خبری از هیکل بی نقص و خبری از ویلای شمال و خبری از مامان بابای مهربون نیست... خیلی از عشقا دروغی ان... ولی ما هنوز عشق ناب داریم... عشقی که از خواهش تن بگذره... بازم دختر مون غش غشی نیست... خيلى قويه... خيلى مهربونه ولى خودشو سنگ دل نشون ميده... بازم دختر قصه مون خیلی درد تو زندگی ش داره ولی بی خیاله... چون مجبوره... خیلی حرفا داره... بیشتر از من... بیشتر از تو... ولی به یه زبون دیگه میگه... به زبون بی خیالی... اما یه درد مشترک با من و تو داره... اونم از بدجنسی آدما بدش میاد...
به حرف مردم اهمیتی نمیده... دختر قصه مون با اینکه نمی خواد،اما یه اسم روشه... اسمی که زندگی شو عوض کرده... نمی خواد این جوری باشه... نمی خواد تن فروشی کنه... و این کارم نمی کنه... ولی این اسم روشه... دختر خراب... و یه اسم بدتر... که آزارش میده... که بهش می فهمونه نمی دونه پدر و مادرش کین...
حروم زاده...

مقدمه:
جســـارت مـــیخــــواهــد!!!
نــزدیــک شــدن بــه افــکــار دختــری...
کــه روزهـــا...
مــردانــه بـــا زنــدگــی مــی جنـــگد ...
امــا شـــب هــا...
بالــشــش از هـــق هـــق هـــای دختــــرانه خیــــس اســـت ... !
 
 
جلد روی رمان:
 image3
 

 

منبع: نودهشتیا

ادامه مطلب
[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 2:25 ] [ هما...!؟ ]
قسمت یازدهم (آخرین قسمت)
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 2:17 ] [ هما...!؟ ]
قسمت دهم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 2:8 ] [ هما...!؟ ]
قسمت نهم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 1:42 ] [ هما...!؟ ]
قسمت هشتم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 1:26 ] [ هما...!؟ ]
قسمت هفتم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 1:22 ] [ هما...!؟ ]
قسمت ششم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 1:11 ] [ هما...!؟ ]
قسمت پنجم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 1:8 ] [ هما...!؟ ]
قسمت چهارم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 0:57 ] [ هما...!؟ ]
قسمت سوم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 0:48 ] [ هما...!؟ ]
قسمت دوم
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 0:45 ] [ هما...!؟ ]

رمان دختری از جنس شب

نویسنده: ~melisa~ کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه:

مثل همیشه داستان درباره ی یک دختره...یک دختر متفاوت... یک چیزی داره که بقیه ندارن... اون مغروره... سنگدله... بی رحمه... هرچی مقابلش قرار داشته باشه نابود می کنه تا فقط به یک چیز برسه... یک هدف... یک هدف شوم که زندگیشو عوض میکنه... اما یه گوشه ای از قلبش مدت هاست که منتظر یک نفره... یک نفر که حتی با وجود گذشت پونزده سال حرارت گرمی به قلبش بخشیده... حالا دو انتخاب وجود داره... عشق یا انتقام...و سخت ترین لحظه همینه... انتخاب...


مقدمه:

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش، عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
ثروت، مرا هم با خود می بری؟
ثروت جواب داد:
نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
غرور لطفاً به من کمک کن.”
نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
غم لطفاً مرا با خود ببر.”
آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
چه کسی به من کمک کرد؟
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!
 

منبع: نودهشتیا


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 0:42 ] [ هما...!؟ ]
سلاااااااااااااااااام به دوستای گلـــــــــــــم...

رمان تحت پوشش تموم شد...

امیدوارم دوستش داشته باشید...هنوزم نظرم اینه خیلی خیلی بهتر میتونست تموم بشه...

در هر صورت رمان جالبی بود...

بعدا براتون رمان دختری از جنس شب رو میذارم...

یه رمان جدی - پلیسی... بدون هیچ شوخی و خنده ای... عاشقانه... ولی با پایان تقریبا خوش.... هنوز خودم تمومش نکردم....

دیگه همین....

راستـــــــــــــــــــــی آهنگ وبلاگ هم عاشقشم....

خوش باشید...

شبتون بخیر

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 21:42 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیست و پنجم (آخرین قسمت)
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 20:30 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیست و چهارم
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 20:15 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیست و سوم
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 20:7 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیست و دوم
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 20:3 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیست و یکم
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 19:41 ] [ هما...!؟ ]

سلاااااااااااام

امیدوارم همتون خوبو خوشو سلامت باشین

عرضم به حضورتون رمان تحت پوشش رو براتون گذاشتم که هنوز کاملش نکردم

رمان قشنگیه ولی من نفهمیدم آخرش چی شد، در کل میتونم بگم میتونست خیلی قشنگ تر تموم شه  چون بجز یکم تخیلی بودنش رمانه قشنگی بود

دیگه خوب یا بد من گذاشتم

فقط یه مشکلی هست،  اینکه وبلاگ حجمای بالا رو نمیذاره  در اصل من چند ماه پیش این ۲۰ پستی که گذاشتمو تو سه تا پست براتون میذاشتم، برای همین هم کسل کنندست هم یکم سخته هی من تیکه تیکه ویرایش کنم....

البته دقیق نمیدونم چرا اینطوری شده...

فکر کنم برا حجم بالای وبلاگه...

یا شایدم مشکل از بلاگفاست...

در هر صورت من امروز براتون تا قسمت ۲۰ تحت پوشش رو گذاشتم،  در واقع ینی تا سر صفحه ی ۴ نودهشتیا....

بخونید امیدوارم خوشتون بیاد...

بقیشم فردا پسفردا براتون میذارم....

ضمنا از نظراتونم خیلی خیلی ممنونم

دوستتون دارم ۱۰۰ تا....

روزتون بخیر

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 17:19 ] [ هما...!؟ ]
قسمت بیستم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 17:3 ] [ هما...!؟ ]
قسمت نوزدهم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 16:49 ] [ هما...!؟ ]
قسمت هجدهم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 16:31 ] [ هما...!؟ ]
قسمت هفدهم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 16:27 ] [ هما...!؟ ]
قسمت شانزدهم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 16:23 ] [ هما...!؟ ]
قسمت پانزدهم
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 16:18 ] [ هما...!؟ ]
About

سلام من هما هستم توی این وبلاگ از رمانهایی که خودم خوندم میذارم و یه سری مطب یا هر چیزی...
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا بگذرونید...
Blog Categories